مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
20
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آن مكان بقطعهء از دوزخ هميمانست . ملكزادهء انسيان پرسيد كه : اين زمين چه نام دارد ؟ ملكزاده جنيان گفت : اين سرزمين را دهما گويند و ملك اين ملك ، ذو الجناحين نام دارد و بزرگترين ملوك جنيانست . هيچكس برو ظفر نتواند يافت و هيچكس بىاجازت او بدين سرزمين نتواند آمد . در همينجا بايست تا دستورى خواهم . ملكزاده بايستاد . پادشاهزادهء جنيان ، ساعتى غايب شد . پس از آن بازگشته ، با ملكزاده روان شدند و هميرفتند تا بچشمهء برسيدند كه از كوهى سياه روان بود . ملكزاده را از اسب فرود آورد و به او گفت : از اين چشمه بنوش . ملكزاده از آن بنوشيد . درحال ، به مردى خويش بازگشت و او را فرحى بىاندازه روى داد و از ملكزاده جنيان پرسيد : اى برادر ، اين چشمه چه نام دارد ؟ گفت : او را عين النساء گويند . از اين چشمه ، هيچ زن ننوشد مگر اينكه مرد شود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و هشتاد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكزاده جنيان گفت : هيچ زن از اين چشمه ننوشد ، مگر اينكه مرد شود . ملكزاده ، حمد خداى تعالى بجا آورده ، سوار شد . بشتاب هرچه تمامتر ميراندند تا شب درآمد . ملكزادهء جنيان گفت : ميخواهى كه ترا امشب بپيوندان تو برسانم ؟ ملكزاده گفت : بسى آرزومندم . آنگاه ملكزاده ، غلامكى از غلامان پدر خود را بخواست كه راجز نام داشت و به او گفت : الحال ، اين جوان بدوش خود بردار و صبح ندميده ، او را بنزد زن و پدرزن او برسان . غلامك گفت : سمعا و طاعة . پس غلامك به صورت عفريتن درآمد . ملكزاده از او بترسيد . پسر پادشاه جنيان گفت : بيم مدار . كه بر تو باكى نيست . آنگاه ملكزاده از اسب فرود آمد و بر دوش عفريت سوار شد و چشم برهم نهاد . عفريت به هوا بپريد و پيوسته در طيران بود كه در ثلث آخر شب بقصر پدرزن ملكزاده برسيد و بقصر فرود آمده ، با ملكزاده گفت : فرود آى . چون ملكزاده فرود آمد ، عفريت گفت :